تبليغاتX
به نام حضرت عشق

به نام حضرت عشق

تو که معنای عشقی ، به من معنا بده ، ای یار

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 11:38  توسط morteza  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 11:25  توسط morteza  | 

هوای نوشتنم نیست قلم تو نیز زبان به کام گیر

 خموش آهسته آهسته انگار صدایی می آید

 گوش کن صدای پای زخمی واژه ها می آید

 چکه های درد صدای او می آید...

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 11:6  توسط morteza  | 

اندیشیدن به پایان هر چیز،

شیرینی حضورش را تلخ می کند.

بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مانند آغاز.



+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 10:59  توسط morteza  | 

دیونه n
اینو بدون دوست دارم .
+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 10:57  توسط morteza  | 

رویا

کــــاش مـیــشـد دوبـاره بــاشــی      کــنــــار ایـــن تـــن خــــســــتــــه

مــثــه مـــــــرحـــــــم بــــشــــــی      واســــه ایـــن دل شـــــکــســـتــه

کــــاش مـیــشـد دوبــاره واشــــه     اون دوتـا چــشــم  خـیسـه بـسـتـه

کــــاش مـیــشـد دوبـــاره پــیـــدا      اون نــــــگــاه   نـــــاز شـــــیـــدا

کــــاش مـیــشـد دوبـــاره واشــه      اون لــبــــای  ســــرخ بـــســــتـه

کاش میشد دوباره سر بدی فریاد      تا بدونم که هـنـوز، نرفتم از یــاد

کــــاش مـیــشـد دوبـــاره شونت       تــکـیـه گــاه  نــالــه هـــام شـــه

حــضــــــور ســبــز عـــاشــقـــت      ســنــگ صــبــور گریه هـام شــه

کــاش مـیــشـد ؛ امـا نمیشه ، این مرام روزگاره،

رفتنت هـمـیـشـگـی بـود ، دیــگـه برگشتن نـداره

مــونــدن مـــن دیــگــه ایـنـجــا      هــــیــــچ فـــــایــــــده ای نــــداره

مـثـه یـه رویـا ای  کــه ؛ تــوی      هـــــیـــچ ذهــنـــی جـایـی نــــداره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 20:35  توسط morteza  | 

دلم واست پر میزنه

            فاصله بین من و تو ،‌ از اینجا تا آ سموناست

          خیلی عزیزی واسه من ، ولی زمونه بی وفاست

            قسم نخور که روزگار ، به کام ما دو تا نبود

           به هر کی عاشقه بگو ، غم که یکی دو تا نبود

              بگو تا وقتی زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه

            هر جای دنیا که باشی ،‌دلم واست پر میزنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 20:32  توسط morteza  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 13:52  توسط morteza  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 13:46  توسط morteza  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 13:44  توسط morteza  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 13:42  توسط morteza  | 

          از شب پرسیدم چه بنویسم برای کسی که دوستش دارم

                               گفت بنویس بی تو فردایی ندارم

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 13:40  توسط morteza  | 

دل

گفتمش : دل میخری؟  

گفتا چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند!

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود  باز آمدم او رفته بود

دل ز دستانش بر زمین افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 16:31  توسط morteza  | 

دلدار

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 16:23  توسط morteza  | 

انتظار

برای امدنت انتظار کافی نیست

             دعاواشک وبی قراری کافی نیست

خودت دعاکن ای نازنین که برگردی

                          دعای این همه شب زنده دارکافی نیست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 16:22  توسط morteza  | 

یاد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 16:20  توسط morteza  | 

عشق بده

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 15:45  توسط morteza  | 

تکیه گاه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 15:7  توسط morteza  | 

می دونی چرا بین انگشتان دست فاصله هست؟ چون یه روزی یه دستی پیدا می شه که این فاصله ها رو پر کن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 16:51  توسط morteza  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 16:49  توسط morteza  | 

دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد ، از اشک پرسیدم: چرا اومدی؟ گفت: آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 16:47  توسط morteza  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 16:36  توسط morteza  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 16:23  توسط morteza  | 

کاش قلبم درد پنهانی نداشت....

چهره ام هرگز پریشانی نداشت....

کاش میشد دفتر تقدیر عشق....

حرفی از یک روز بارانی نداشت....

کاش میشد راه سخت عشق را....

بی خطر پیمود و قربانی نداشت...........!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 16:23  توسط morteza  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:50  توسط morteza  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:43  توسط morteza  | 

 

از همون لحظه که گفتی میرم اما برمی گردم
می دونستم که یه عمری باید دنبالت بگردم

 


چه خیال باطلی بود دل به عشق تو سپردن
شبا با یاد و خیالت تا به هر سپیده مردن

 


می دونستم رفتن تو دیگه برگشتی نداره
شب بی تو بودن من دیگه فردایی نداره

 


تو رو تو قصه نوشتن تو رو تو غزل سرودن
از تو گفتن از تو خوندن با تو بودن از تو سرودن

 

 


با تو از همه بریدن با تو به فردا رسیدن
از لبات عشقو شنیدن با تو لحظه ها رو دیدن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:42  توسط morteza  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 10:38  توسط morteza  | 

میخوام بگم دوستت دارم ولی روم نمیشه

این دل بیقرار من یه لحظه آروم نمیشه


میخوام بگم دوست دارم میخوام که با تو بمونم

شعرای عاشقونمو فقط واسه تو بخونم


میخوام بگم دوست دارم هر جا باشی هرجا باشم

تو شادی و توی غما میخوام کنار تو باشم



میخوام بگم دوست دارم بگم تو قلب من تویی

اگه که درمون ندارم بدون که درد من تویی


میخوام بگم دوست دارم یه عالمه خیلی زیاد

شب که بهت فکر میکنم من دیگه خوابم نمیاد


میخوام بگم دوست دارم میخوام که اینو بدونی

اگه نمیتونم بگم اینو تو شعرام بخونی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 8:39  توسط morteza  | 

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی‌ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم

«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت

نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 8:34  توسط morteza  |